ساعت يك بعد از نيمه شب بود كه هر چه زور زده بودم نيامده بود كه نيامده بود،دريغ از يك مصرع،بيت كه جاي خود دارد!

از همان حدود ساعت 12 چند مرتبه آمده بود(من هم مثل پدرم اصرار دارم كه به جاي چند بار بگويم چند مرتبه و اين مسئله را به جهت رعايت امانت در روايت لازم مي‌دانم چيزي كه اگر مترجمين و سخن بر گردانان!بيگانه از خدا بي‌خبر رعايت مي‌كردند دنيا گلستان مي‌شد و ديگر لازم نبود كه هي بردارند و كتاب مرحوم مصلح‌الدين را با غلط‌هاي مطبعي و مطلبي فراوان به انواع چاپ‌هاي بد برسانند و روح لطيف‌تر از باران شيخ بزرگ را خوب آزار بدهند، اين‌ها همه جملة معترضه بود و اين اولين مرتبه است كه در تاريخ بشريت يك نويسنده جملة معترضه‌اي به اين طولاني‌اي! مي‌نويسد! من اصرار دارم كه به جاي به اين مطولي يا به اين بلندي بگويم به اين طولاني‌اي! اصلاً،كلاً من آدمي هستم كه به خيلي چيزها اصرار دارم بعدها در اين مورد مطالبي عرض خواهم كرد،من اصرار دارم كه به جاي در اين باره بگويم در اين مورد،من اين كلمه را در نوشته‌هايم زياد به كار مي‌برم،حالا برويد بگوييد فلاني آدم مورد‌ داري است. مي‌گوييد نه! برويد نوشته‌هايش را ببينيد)كه:شما قرار نيست بخوابيد؟مي‌دانيد ساعت چند است؟ديگر دارد صبح مي‌شود!

پدرم با ضمير مفرد كاري ندارد و به اين هم كه شما يك نفر هستي و جز در موارد احترام اين ضمير شامل شما نمي‌شود، اهميتي نمي‌دهد و كلمات را هميشه طوري ادا مي‌كند كه انگار اخبار مي‌گويد،پدرم حق زبان فارسي را خوب ادا مي‌كند حتي يكي از حروف كلمات را از قلم نمي‌اندازد و به محاوره اعتقادي ندارد اصلاً پدرم.... بعدها در اين مورد مطالبي به عرض خواهم رساند من اصرار دارم به جاي...

من هم هر بار جوابي به خيال خودم متناسب داده بودم و او هم رفته بود.

تكيه داده بودم به ديوار و زانوي غم بغل گرفته بودم البته روي اين زانوي غم يك صفحه كاغذ سفيد بود كه حالا ديگر سياه شده بود و اگر چيزي هم به سراغم مي‌آمد بايد سراغ كاغذ ديگري مي‌رفتم.

ساعت 3 بعد از نيمه شب شده بود و چند بيتي خدايان! عنايت كرده بودند كه پدرم وارد اتاق شد و درحالي كه نور چراغ چشمهايش را اذيت مي‌كرد گفت: شما هنوز نخوابيده‌ايد؟چيزي به صبح نمانده است،اصلاً ببينم داريد چه كار مي‌كنيد؟اين مرتبه كمي خودم را جمع و جور كردم البته مرتبه‌هاي قبل هم خودم را جمع و جور كرده بودم اصلاً من اين كار را هميشه وقتي پدرم در ساعتهاي مختلف شب وارد اتاقم مي‌شود بايد انجام بدهم، خلاصه اينكه پدرم هميشه بايد مرا در حالت جمع و جور ببيند او هرگز حالتهاي ديگر مرا نمي‌پسندد.

با كمي ترس از حرف يا برخورد احتمالي بعدي پدرم گفتم:دارم شعر مي‌گويم!

پدرم داشت از اتاق خارج مي‌شدكه با اين حرف من برگشت و با چهره‌اي كه نشانة بي‌اعتمادي‌اش به من بود گفت:شعر مي‌گويي؟خُب بخوان ببينم چه شعري گفته‌اي؟در لحظه،خودم را مستأصل‌ترين و بلاتكليف‌ترين موجود روي زمين حس كردم من هميشه دربرابر پدرم خودم را شبيه موجوداتي عجيب و غريب حس مي‌كنم اسم بعضي از اين موجودات را گاهي پدرم موقع عصبانيت در مورد من به كار مي‌برد كه بعدها در اين مورد مطالبي عرض خواهم كرد.

پدرم مرتبة ديگر با صداي بلندتري گفت:پرسيدم چه شعري گفته‌اي بخوان ببينم!با هر بدبختي بود دلم را زدم به دريا و يك يا دو بيت از شعرم را كه با مصيبت و شب زنده‌داري گفته بودم خواندم.

پدرم با هر بيتي كه مي‌خواندم سرش را به علامت تأسف به چپ و راست حركت مي‌داد و من باز خودم را شبيه يكي از موجوداتي حس مي‌كردم كه بعدها در اين مورد مطالبي عرض خواهم كرد. خواندن شعرم تمام شد، اما حركتهاي سر پدرم كه علامت تأسف آن هي شديدتر مي‌شد تمام نشد،نگاهي اندوهبار و تأسف‌آميز به من و كاغذي كه در دستم بود كرد و درحالي كه از اتاق خارج مي‌شد گفت:من هم مي‌گويم دارد چه كار مي‌كند اين پسر!پاشو،پاشو لااقل بخواب!

بعدها در مورد حالتهايي كه پس از اين جملة پدرم به من دست داد مطالبي عرض خواهم كرد.اينكه چرا بخشي از جمله آخر را پدرم به زبان محاوره گفت براي خودم هم شگفتي‌آور بود،فكر مي‌كنم بعدها در اين مورد بايد مطالبي عرض كنم.