برو از خانه ی گردون به درو !

هر بار برمی دارد مصرعی، بیتی از حافظ می آورد كه، اینجایش را متوجه نمی شوم، آنجایش را نمی فهمم و... گاهی هم مثل آن دانشمند بی ملاحظه با یافتم یافتم از راه می رسد و كشف تازه اش را با آب و تاب توضیح می دهد.
همین چند روز پیش مصرعی از حافظ زندگی را به كامش تلخ كرده بود و خواب شیرین را به چشمش حرام. درآمد كه، تا صبح هر چه فكر كردم و در فهرست اعلام چند كتاب هم دنبالش گشتم، پیدا نكردم كه نكردم، منظور حافظ از این «سر مكن هنری» كیست. با تعجب گفتم، حافظ چنین چیزی در شعرهایش ندارد، یك بار دیگه بگو ببینم حافظ چی گفته؟ مصرع رو كامل بخون! و خواند كه:

 «پیرانه سر مكن هنری ننگ و نام را»

 با چه بدبختی متوجه اش كردم كه «سر مكن هنری» نام شخص نیست و اصلا چیز دیگری است و... تازه زمان حافظ ما هیچ رابطه ای با این نوع از موجودات نداشته ایم و الخ.

 یك روز هم آمد كه، این حافظ چقدر شاعر مدرن و آوانگاردی بوده هفتصد، هشتصد سال پیش با زبان محاوره امروز آشنایی داشته و... شاهدش این بیت بود: ای نسیم سحر آرا ! مگه یار، كجاست؟ من هم برای اینكه كشفش زهر مارش نشود، گفتم: پس چی٬بی خود نیست كه حافظ هنوز این همه هوادار دارد.
دیروز در صف نانوایی مرا دید و بی مقدمه شروع كرد كه: آقا واقعا عجیبه! عجب مراعات النظیر بی نظیر ی یه! برو از خانه ی گردون به درو، نان مطلب! چه تناسب قشنگی بین كلمه های، «درو» و «نان» برقرار شده و چه حظی می كرد از كشفی كه كرده بود!

مواردی كه كشف می كند این روزها آنقدر زیاد شده است كه، من هم دارم كم كم دچار شك و تردید می شوم و با خودم فكر می كنم، پس این استادان ما در دانشگاه چه چیزی به ما یاد داده اند رودكی هم نیست كه بگویم زبانش دست انداز دارد، حافظ است، روان و روبه راه. استادی داشتیم در دانشكده ادبیات، این بیت معروف رودكی را با قرائت آن استاد، بی كم و كاست می نویسم:

 شاد زی با سیاه چشمان شاد ( ن چشمان را با کسره بخوانید)
كه جهان نیست جز فسانه و باد.

 گفتم: استاد فكر نمی كنید وزن كمی از دست رفت ؟  ابتدا به روی مباركش نیاورد، بعد كه دید ٬ ول كن معامله نیستم، گفت: چه ربطی به وزن دارد! شما با عروض قدیم می خوانید كمی فرق می كند! در عروض جدید...
فهمیدم كه استاد گرانقدر از عروض هم چیز زیادی  نمی داند. سكوت كردم و استاد بقیه ی  درس را تا آخر كلاس به همان شیوه ادامه داد.

 یاد حرف دكتر... افتادم كه روزی در كلاس مبانی عرفان لابه لای صحبت ها یش گفت: وقتی به دانش آموزی می گویی بنویس ! دو٬می نویسد چهار٬ باید دو نمره از او كم كرد. یكی برای اینكه دو  را غلط نوشته، یكی هم برای اینكه چهار  را نمی داند. البته این صحبت استاد ربطی به عرفان نداشت همان طور كه ممكن است این قضیه هم ربطی به بقیه مطلب ما نداشته باشد.

 یك بار هم با استنساخ غلط ، دو مصرع از حافظ آورده بود كه، حافظ چقدر شاعر صادق و امانتداری است! آنجا كه می گوید:

 ز شعر دلكش حافظ كسی بود آگاه
 كه در گداصفتی كیمیاگری داند

 اعتراف می كند به اینكه گاهی از دیگران گدایی شیوه و مضمون كرده است و اگر از مثلا خواجو مسی را گدایی كرده با ظرافت هایی كه به كار بسته آن را به طلا تبدیل كرده است، لذا می گوید: كسی از شعر زیبا و دلنشین او آگاه است كه مثل حافظ هر چند گداصفت است اما كیمیاگری می داند! و...
جل الخالق. مدتی است كه این دوست حافظ پژوه را زیارت نكرده ام حالا كه از نظریاتش مستفیض نمی شوم جای خالی اش را  میان حافظ پژوهان ریز و درشت حس می كنم.تحقیقات و باریك بینی های آن بنده خدا دست كم باری از طنز و شوخ طبعی داشت در صورتی كه برخی از حافظ شناسان روزگار ما حتی از این فایده هم بهره ای نبرده اند بگذریم.

هر كجا هست خدایا به سلامت دارش
تا مبادا بدهد عارضه ای آزارش

آنكه درباره ی اشعار لطیف حافظ
واقعا بود، پر از لطف و ظرافت، كارش!

آنكه یك عمر به تحقیق و تعمق گذراند
گرچه جایی نتوان یافتن از آثارش

آنكه تا بود نفهمید كسی قدرش را
آنكه تا بود ندانست كسی مقدارش!

آنکه عمرش سر تفسیر معانی طی شد
آنکه در فن بیان یافت نشد تکرارش!

آنكه از دورترین فاصله ها پیدا بود
حافظ جیبی، جیب عقب شلوارش

آنكه در باره ی حافظ، نظری صائب داشت
آنكه مخصوص خودش بود فقط افكارش

آنکه با شصت رقم حافظ زیبای قطور
شده بس گرمتر از ظهر قطر بازارش!

هر كجا رفته به من ربط ندارد، اما
هر كجا هست خدایا به سلامت دارش

 

رمضان

شعبان تا با ماه  نزول  آخر شد

بر معده طعام را دخول آخر شد

هرچند که حال و حول دیگر آمد

آمد رمضان و حال و حول آخر شد!