پَسا پُستا پَسا پُس، ماست مالى
هنوز باور نمى كند كه من هم مى توانم مثل يك آدم معمولى، از خيلى چيزهاى معمولى و پيش پا افتاده باخبر باشم. در طول مدت زمان اين شش ماه (كه در نهايت ايجاز مطلب عرض كرده ام!) حتى يك بار هم كار صفحه را عقب نينداخته ام كه بگويند: كار ما را عقب انداخته،اى يعنى چه؟ و... هر كجاى اين دنيا باشم، يكشنبه صبح با پاى خودم، بدون آنكه زور بالاى سرم باشد با مطلب زير بغل، در تحريريه حضور به همه مى رسانم!
و بعد از صرف يك چایی كه حرف ندارد (يعنى، وقتى چایی می خورى نمى توانى حرف بزنى!) هفته نامه را به قصد بيرون هفته نامه تنها مى گذارم. من هميشه اين عمل را با عجله انجام مى دهم چون همه ی عوامل در حال و هواى آماده شدن براى صرف ناهار (يا نهار) هستند و عمال بيگانه بايد هر چه سريعتر محيط و مساحت آنجا را ترك كنند وگرنه مى آيند و تذكر مى دهند و آبروى آدم را مى برند و خيلى بد مى شود! تا اين لحظه كه در خدمت شما هستم، چند بار در مورد حقير بد شده است و عوضش من هم رفته ام و با دل شكسته شعرهاى درست و درمان و جگر سوز گفته ام كه الان يكى از ماندگارترين آثار ادب فارسى است و به شمار مى رود! ضرب المثل معروفى مى گويد: شاعر نبايد زود از كوره در برود كه مو هم به خودش اجازه بدهد هر وقت دلش خواست لاى درز حيثيتش برود! (اين ضرب المثل! به نظر من خيلى معروف است!) همه ی اينها را گفتم كه يك نمونه ی عملى از نظم و انسجام در مراوده و مرتبط شدن با ديگران را به شما معرفى كرده باشم. على رغم همه ی اينها در آسانسور، راه پله هاى ساختمان و در مسير از اين اتاق به آن اتاق و... معمولاً اين جملات شنيده مى شود: آقا، مطلب ها رو آماده كردى؟ (همه هم مى دانند كه آن روز شنبه است)- پس با اين حساب اين شماره صفحه ی طنز نداريم؟! به خاطر خودت مى گويم زودتر مطالب را برسان!- من قسم مى خورم كه شما هنوز نمى دانى كتاب هفته اصلاً در ارتباط با چه چيزى است؟- گفتم كه، آقا جان! نقد شعر و اينها چاپ نمى كنيم- اينجا كتاب هفته است، تأكيد مى كنم؛ كتاب هفته!- گزارش از شب شعر طنز كه با حال و هواى هفته نامه جور درنمى آيد- نصف صفحه ی «كتاب هفته» يعنى حدود 5، 6 صفحه ی A4- ظرفيت شب شعر دو سطر يا كمى بيشتر كه آن هم در حد اطلاع رسانى، همين!- معرفى كتاب هم كه هر هفته نمى شود؛ يك تنوعى، ابتكارى...- بگرديد ببينيد، طنز كجاها رفته، شما هم برويد، البته هر كجا كه مى رويد يادتان باشد يكشنبه صبح در دفتر نشريه باشيد كه شما را لازم داريم، ارتباط كتاب با هر چيزى كه فكر مى كنيد، سرلوحه ی مطالبتان باشد- اولاً چرا نشريه را از آخر ورق مى زنى؟ (نمى دانم چرا گير مى دهند با اينكه مى دانند جاى صفحه ی طنز دو صفحه قبل از صفحه ی آخر است) و...
همه ی اين حرف و حديثها در ارتباط با يك صفحه از كتاب هفته است و هفته نامه معمولاً بدون 8 صفحه لايى، بيست و چهار صفحه دارد كه تمام اين صفحه ها صاحب دارند و اين صحبتها با كمى تفاوت و كم و زياد در مورد همه ی آنها كاربرد دارد (كجاست سردبير محترم تا دقت نظر يكى از سرويس هايش را ببيند؟ باور كنيد همه ی زير و بالاى كتاب هفته را مى شناسم اما هميشه شرايط را به گونه اى ايجاد مى كنم كه گويا اگر اتهامى به من وارد نشود، اموراتم نمى گذرد. بگذريم...) گفته اند از كتاب بگو، اينكه مثلاً كتاب چيز خوبى است و... من هم على الحساب عرض كرده ام: «ريز است ولى ريز تميز خوبى است/ آن چيز تميز، آنكه ريز خوبى است/ ابيات اگر چه ربط شان محكم نيست/ من معتقدم كتاب چيز خوبى است.»
وقتى گفتند بيا كتاب هفته! من متوجه بودم كه منظورشان من هستم وگرنه كسى كه به كتاب هفته نمى گويد: بيا كتاب هفته! رفتم و چند قفسه ی پيچ و مهره اى خريدم از همين سمسارى عدالت روبه روى بنگاه حقيقت! اما مگر اين كتاب طنز مى رسد؟ دريغ از يك جلد! به محض رؤيت عنوان، شكل و شمايل و رنگ و روى كتاب تمام سلولهاى كتابخوان آدم، خيز برمى دارند به طرف آنكه مبادا چيزى (حتى با شباهت اندك به طنز) از نظر دور بماند. با احتساب اين ملاحظات هم، چيزى دندان گير به پست ما نمى خورد و معمولاً تور را خالى از آب بيرون مى كشيم. از طنزپردازان مشهور ايرانى و خارجى كه بگذريم (منظورم آنهايى هستند كه خيلى تابلواند) مى رسيم به نويسندگانى كه صرفاً آنها را به عنوان طنزپرداز و شوخى نويس نمى شناسيم و انگشت شمارند. سراغ آنها هم رفتم. كالوينو- ونه گات يا وونه گوت و... حتى برادر ملوين هليتز را معرفى كردم و در كنار اينها مرتب تذكر دادم كه طنزپرداز خوب از نوع داخلى كم نداريم و گفتم بياييد يك بار ديگر منوچهر احترامى، سيدعلى ميرفتاح، عمران صلاحى، محمدعلى علومى و ابوالفضل زرويى نصرآباد و خيلي هاى ديگر را كه از نزديك نديده ايد، دست كم از دورنماى آثارشان بشناسيد. چقدر نق زدم و غر پراكنى كردم كه طنزپرداز عزيز! چرا همينطور نشسته اى و بر و بر به من نگاه مى كنى و چيزى از خودت پديد نمى آورى؟ نتيجه ی اين همه- يا همه ی اين - خون جگرخوري ها (خون جگرخورى ظرف نيست، اشتباه نشود!) اين شد كه هنوز قفسه هاى خريدارى شده از سمسارى عدالت، در حسرت كتاب خاك بر سرشان مى كنند! حالا اگر صفحه ی ادبيات معمولى (منظورم ادبيات غيرطنز است، بر نداريد بگوييد به ادبيات اهانت شد و...) دست آدم بود، زير خروارها كتاب له شده بودى. كتابهايى كه اگر خوب با آنها محشور بشوى، طنزهاى پنهانش را بيرون خواهى كشيد. آثارى كه گاه از نظر مؤلف يا ناشر آنها بسيار جدى هستند و تو بايد از آب، كره دوغى بگيرى و مى گيرى. اگر بدانيد چه اسمهايى روى كتابهايشان مى گذارند؟! باور كنيد خيلى از اين اسمها را آدم نمى تواند پيش بچه مميز عنوان كند، بعضى از اين كتابها كه مى گويم همه چيزش براى خلوت است حالا چرا به جمع راه پيدا كرده خودش داستان دارد...
اگر كم كم رويم باز شد، آن پايين به چند نمونه از اين شاهكارها اشاره مى كنم. البته اگر قول بدهيد بالا نياوريد!
شبى عمداً نشستم روى قالى
زدم دل را به بحر بى خيالى
كتابى از خودم تأليف كردم
پَسا پُستا، پسا پُس ماست مالى
اين دوبيتى را با الهام از عنوان يك مجموعه ی شعر پديد آورده ام:
خوشم كه فكرم از جنس هنوز است/ كتابم، دفتر راز و رموز است
به رگهاى تو من كارى ندارم/ ولى رگهاى من روى بلوز است
كمى احتياط كنيد، آدم كه اسم هر چيزى را روى هر چيزى نمى گذارد از قديم گفته اند:
«هر سخن جايى و هر جمله مكانى دارد!!» شاعر در اين باره مى گويد:
نگفتم شاهكارى توش بگذار/ و يا وسمه روى ابروش بگذار
كتاب اولاد آدم هست، بردار!/ اقلاً اسم خوبى روش بگذار
داشتم پاك فراموش مى كردم چيزى هم در رابطه با اين شش، هفت ماه گذشته بنويسم. همه با جان و دل كار كردند؛ كار بى چشمداشت و عاشقانه. اصحاب قلم، تمام دلخوشى شان به اين است كه آنچه گفتنى است بگويند و چراغى در زاويه اى بگيرند تا جايى تاريك نماند و من در كتاب هفته چراغ فراوان ديده ام. نمى خواهم حتى يك نفر را از قلم بيندازم، پس با اسم و عنوان كسى كار ندارم و از همين جا درود مى فرستم به روان نويسهايى كه تا صبح بارها و بارها تمام مى شوند تا مطلبى سر و سامان بگيرد كه روزى و در لحظه اى كه بايد، كسى را به تأمل برانگيزاند...