قصیده ی آهو !
نميدانم چه شد افتاد بعد از آن به راه،آهو
نفهميدم چرا آن سوتر از من ناگهان برگشت
خرامان كرد بر من يا قلم مويم نگاه،آهو
ما
در تمام عمر تو را در نمی یابیم
اما
تو
ناگهان
همه را در می یابی !
انگار ناف اين 2 حرفه را با بدقولي بريدهاند.ناصرفيض هم شاعر است و هم طنزپرداز و از خصلتهاي شاعري هيچ كدام را ندارد. شايد به خاطر طنزپردازي او باشد كه روحيهاش را كاملا سخت و محكم كرده است. به هر حال از او تا به حال يك كتاب به نام املت دستهدار منتشر شده است. گفتوگوي ما با اين شاعر طنزپرداز را در حال و هواي شعر طنز ميخوانيد.
یا بر دری کلید دگر را کند کسی
عمر کلید او به درازا نمی کشد
با قفل ها اگر نه مدارا کند کسی
وا میشود به عادت معمول با کلید
هر قفل و در،به دست شما هست تا کلید
درها بدون شک،همگی باز می شوند
در قفلشان فرو برود هر کجا، کلید
در را برای باز شدن آفریده اند
اما به شرط آن که بود با شما کلید
وقتی که قفل باز شود با فشار دست
یعنی که قفل وا شده اما نه با کلید!
" از اتفاق های درون اتاق ها "
" دارد هزار خاطره و ماجرا،کلید "
"در ها همیشه مسئله دارند " جالب است!
از راه قفل رابطه دارند با کلید
هرگز گشودن در بسته گناه نیست
وقتی که آفریده برایش خدا کلید
تا بوده،بوده یک تنه مشکل تراش،قفل
تا بوده،بوده یک سره مشکل گشا ٬ کلید
قفلی که فکر باز شدن نیست در سرش
حالا تو هی بساز براش از طلا، کلید
گاهی اگر نخورد به در، یا که سخت خورد
باید که اندکی بشود جا به جا،کلید
زیرا به هیچ درد پس از آن نمی خورد
قفلی که رفته داخل آن، را به را، کلید
گاهی که در به سعی خودش باز می شود
یعنی که احتیاج ندارد به ما، کلید
این یک سفارش است،که حتماً عمل کنید!
حالا که مثل بنده اسیر مشاکلید
آدم برای کار مهم، گاه لازم است
از روی هر کلید بسازد دو تا کلید
من خانه ام نمونه ی یک جای ساکت است
حتی درون قفلش ، ندارد صدا،کلید
هرگز یکی به قفل در ما نمی خورد
بارد اگر به روی زمین از هوا ٬کلید
این راز خلقت است که جفت است هر چه هست
یعنی بدون قفل ندارد بقا ٬ کلید
آری اگر نبود به قفل احتیاج خلق
کی می شدند این همه درگیر با کلید
از قفل کهنه می شود آموخت عشق را
آسان ز قفل کهنه نگردد جدا، کلید
هرگز جدا نمی کند آن قفل را زخویش
وقتی چشیده مزه ی یک قفل را کلید
هر قفل با کلید خودش باز می شود
دارد بدون شک همه ی قفل ها کلید
مشکل گشودن است و گره باز کردن است
کارش همیشه هست در این راستا کلید
گاهی نگاه کن به سراپای قفل خویش
هرگز مکن به داخل آن بی هوا کلید
وقتی که قفل مسئله دارد، درست نیست
بردن درون مسئله تا انتها، کلید
یا، نه ! کلید مسئله دارد، بدون شک
از جا تکان نمی دهد آن قفل را کلید
وقتی کلید می شکند در درون قفل
از در بلند می شود آواز واکلید!
با این شکستن است که یکباره می کند
در راه قفل جان خودش را فدا،کلید
غیر از درون قفل خودش من شنیده ام!
باور کنید، هیچ ندارد صفا کلید
دل می زند به ورطه ی دریای قفل ها
وقتی که یک کلید شود نا خدا کلید
یارب روا مدار که بیگانگان کنند،
هرگز به قفل مام وطن آشنا، کلید!
روزی گره ز کار دلش باز می شود
قفلی که می کند همه شب ذکر یا کلید!
بی شک کلید هست شریک گناه قفل
وقتی مسلم است برایش خطا،کلید
از قفل، با کلید،درست استفاده کن
کاری نکن به جان تو گردد بلا، کلید
یک عمر میتوان سخن از قفل یار گفت
پس در میان این همه مضمون چرا کلید!؟
گفتم خدا نکرده نیفتد تزلزلی
در ذهن آن کسی که نیفتاده جا،کلید
مفهوم پشت پرده ی آن را شکافتم
چون از کلید ذهن تو فرق است تا، کلید
تا وا کنم طلسم مضامین بکر را
کردم ردیف شعر خود از ابتدا، کلید
بادا همیشه باب فتوحش گشاده تر
صد مرحبا کلید و هزاران زها کلید!
صد قفل اگر به درگه او رو بیاورند
تا صبح می دهد همه شان را شفا، کلید
یک لحظه هم ندیدمت از قفل خود جدا
ای مظهر رفافت و مهر و وفا ،کلید!
افسوس بسته ماند و نشد باز، گرچه من
کردم میان قفل مضامین بسا، کلید
یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان
یارب عنایتی کن و بفرست ،شاکلید!
«پیرانه سر مكن هنری ننگ و نام را»
با چه بدبختی متوجه اش كردم كه «سر مكن هنری» نام شخص نیست و اصلا چیز دیگری است و... تازه زمان حافظ ما هیچ رابطه ای با این نوع از موجودات نداشته ایم و الخ.
یك روز هم آمد كه، این حافظ چقدر شاعر مدرن و آوانگاردی بوده هفتصد، هشتصد سال پیش با زبان محاوره امروز آشنایی داشته و... شاهدش این بیت بود: ای نسیم سحر آرا ! مگه یار، كجاست؟ من هم برای اینكه كشفش زهر مارش نشود، گفتم: پس چی٬بی خود نیست كه حافظ هنوز این همه هوادار دارد.
دیروز در صف نانوایی مرا دید و بی مقدمه شروع كرد كه: آقا واقعا عجیبه! عجب مراعات النظیر بی نظیر ی یه! برو از خانه ی گردون به درو، نان مطلب! چه تناسب قشنگی بین كلمه های، «درو» و «نان» برقرار شده و چه حظی می كرد از كشفی كه كرده بود!
مواردی كه كشف می كند این روزها آنقدر زیاد شده است كه، من هم دارم كم كم دچار شك و تردید می شوم و با خودم فكر می كنم، پس این استادان ما در دانشگاه چه چیزی به ما یاد داده اند رودكی هم نیست كه بگویم زبانش دست انداز دارد، حافظ است، روان و روبه راه. استادی داشتیم در دانشكده ادبیات، این بیت معروف رودكی را با قرائت آن استاد، بی كم و كاست می نویسم:
شاد زی با سیاه چشمان شاد ( ن چشمان را با کسره بخوانید)
كه جهان نیست جز فسانه و باد.
گفتم: استاد فكر نمی كنید وزن كمی از دست رفت ؟ ابتدا به روی مباركش نیاورد، بعد كه دید ٬ ول كن معامله نیستم، گفت: چه ربطی به وزن دارد! شما با عروض قدیم می خوانید كمی فرق می كند! در عروض جدید...
فهمیدم كه استاد گرانقدر از عروض هم چیز زیادی نمی داند. سكوت كردم و استاد بقیه ی درس را تا آخر كلاس به همان شیوه ادامه داد.
یاد حرف دكتر... افتادم كه روزی در كلاس مبانی عرفان لابه لای صحبت ها یش گفت: وقتی به دانش آموزی می گویی بنویس ! دو٬می نویسد چهار٬ باید دو نمره از او كم كرد. یكی برای اینكه دو را غلط نوشته، یكی هم برای اینكه چهار را نمی داند. البته این صحبت استاد ربطی به عرفان نداشت همان طور كه ممكن است این قضیه هم ربطی به بقیه مطلب ما نداشته باشد.
یك بار هم با استنساخ غلط ، دو مصرع از حافظ آورده بود كه، حافظ چقدر شاعر صادق و امانتداری است! آنجا كه می گوید:
ز شعر دلكش حافظ كسی بود آگاه
كه در گداصفتی كیمیاگری داند
اعتراف می كند به اینكه گاهی از دیگران گدایی شیوه و مضمون كرده است و اگر از مثلا خواجو مسی را گدایی كرده با ظرافت هایی كه به كار بسته آن را به طلا تبدیل كرده است، لذا می گوید: كسی از شعر زیبا و دلنشین او آگاه است كه مثل حافظ هر چند گداصفت است اما كیمیاگری می داند! و...
جل الخالق. مدتی است كه این دوست حافظ پژوه را زیارت نكرده ام حالا كه از نظریاتش مستفیض نمی شوم جای خالی اش را میان حافظ پژوهان ریز و درشت حس می كنم.تحقیقات و باریك بینی های آن بنده خدا دست كم باری از طنز و شوخ طبعی داشت در صورتی كه برخی از حافظ شناسان روزگار ما حتی از این فایده هم بهره ای نبرده اند بگذریم.
هر كجا هست خدایا به سلامت دارش
تا مبادا بدهد عارضه ای آزارش
آنكه درباره ی اشعار لطیف حافظ
واقعا بود، پر از لطف و ظرافت، كارش!
آنكه یك عمر به تحقیق و تعمق گذراند
گرچه جایی نتوان یافتن از آثارش
آنكه تا بود نفهمید كسی قدرش را
آنكه تا بود ندانست كسی مقدارش!
آنکه عمرش سر تفسیر معانی طی شد
آنکه در فن بیان یافت نشد تکرارش!
آنكه از دورترین فاصله ها پیدا بود
حافظ جیبی، جیب عقب شلوارش
آنكه در باره ی حافظ، نظری صائب داشت
آنكه مخصوص خودش بود فقط افكارش
آنکه با شصت رقم حافظ زیبای قطور
شده بس گرمتر از ظهر قطر بازارش!
هر كجا رفته به من ربط ندارد، اما
هر كجا هست خدایا به سلامت دارش
بر معده طعام را دخول آخر شد
هرچند که حال و حول دیگر آمد
آمد رمضان و حال و حول آخر شد!
این گفته از هر کی باشه دروغه
بهش بگین دروغ نگه بعد از این
یعنی دیگه دروغ نگه٬ بش بگین
عشق نداره قیمتی پیش آش
خصوصا اون که کشک و دوغ باشه باش
عشقا شدن خیابونی٬ تو جوبی!
ا و ل صب تا آ خر غر و بی
کله ی صب بعضیا عاشق می شن
تنگ غروب که می شه فارغ می شن
صبحونه می خورن می یان تو کوچه
به جای نون می رن پی کلوچه!
از اون کلوچه های خوب و مرغوب
همون کلوچه های واقعا خوب!
آهای جوون که صاحب سپندی
عشقا شدن ماکسیمایی٬ سمندی
موسو داری وقتشه عاشق بشی
بری تا صب سوار قایق بشی
دوس ندارم قایقو بازش کنم!
مطلبو بی جهت درازش کنم
چون همه تون اهل فن این٬ واردین
به حرف من درست اگه گوش بدین
عشق آدما رو سر کار می ذاره
تا این که پیرشو نو در بیا ر ه
برین بگر د ین با پای پیا د ه
نمونه هاش تو شهر ما زیاده
آخر شب گرسنه توی کوچه
جوونه که مونده واسه کلوچه
من نمی گم که عاشقی دروغه
باشه! موافقم که کشک و دوغه
وقتی آدم خیلی گرسنه باشه
یه کاسه آش کشک و دوغ خداشه
عجب چیز تمیز و توپی گفته!
"عشق واسه گرسنه حرف مفته"
آی جوونای سینه چاک عاشق
یه وخ نرین همین جوری تو قایق
اصلا نرین سوار قایق بشین
کی گفته اصلا شما عاشق بشین؟!
دنبال چیز تو کوچه ها نگردین
برین کار کنین اگه خیلی مردین!
دو شاخه وقتی عاشق پریزه
والا دیگه عاشقی خیلی چیزه!
اصولاْ میل من خیلی نباشد
برایم زندگی وقتی قشنگ است
که چاپ دوم از لیلی نباشد
مرا از پشت سر لیلا صدا کرد
کلید انداخت در را زود وا کرد
مرا که داشتم می مردم از شرم
همانجا با کتابش آشنا کرد!
چه شبها تا سحر بیدار٬ خواندم!
کم آوردم ولی بسیار خواندم
کتاب عشق لیلای خودم بود
کتابی را که ششصد بار خواندم! (۱)
شبی تب کردم و در خواب لیلا
شدم از دیدنش بیتاب لیلا
برایم کاسه آبی سرد آورد
نجاتم داد از تب آب لیلا!
درخت از دست باد آن شب کتک خورد
به روی صورت ما- هردو - چک خورد
کتاب از دست من افتاد و نشکست
ولیکن کوزه ی لیلی ترک خورد!
چرا رایانه ایمیلی نیاورد؟!
چنان که رود هم سیلی نیاورد٬
من از بیگانگان هرگز ننالم
کتابم را چرا لیلی نیاورد!
نبودم این زمان ای کاش٬ آقا
و یا اهل کتاب و بحث و اینها
اگر من نیز بودم مثل لیلا
کتابم چاپ شصتم داشت حالا! (۲)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
(۱) : در برخی نسخ نهصد بار و در بعضی هفده بارآمده است بر اساس آخرین نسخه ی به دست آمده
هجده بار نیز درج است.مسئله ی جالب توجه این است که یکبار بیشتر بوده و این اهمیت وجذابیت
کتاب لیلی را نشان میدهد که آدم دلش می خواسته همین طور٬ شب و روز آن را بخواند. وقتی
محتوای کتاب خوب باشد همه چیز تحت الشعاع چیز های دیگر قرار می گیرد!
(۲) : زبان حال آقای شاعری که کتابش را هیچ ناشری چاپ نمی کند!( البته در زمان طا غوت!!!!)
شاعری فحل٬ که بسیار معاصر بوده ست!
بنویسید که اشعار قوی می گفته ست
تازه آن وقت٬که شاگرد اکابر بوده ست
بنویسید که هر بار غذا می خورده
بعد هر لقمه دو روز از همه شاکر بوده ست
بنویسید که با یک سفر از ده به کرج
فکر می کرده که یک عمر مسافر بوده ست
ننویسید که کلاْ سر او بی مو بود
بخشی از پشت سر شاعر ما فر بوده ست
ننویسید که شعرش غلط وزنی داشت
چون که از هر نظر این نابغه نادر بوده ست
پیش از آنی که سمند و پروتون می رانده
ننویسید که راننده ی قاطر بوده ست
اصلاْ از شوفری اش هیچ مگویید به خلق
تا نگویند که مرحوم شوماخر بوده ست
ننویسید که پر می شده صد سطل از آن٬
مهملاتی که به ذهنش متبادر بوده ست
مرگ او شعر ترین حادثه در عمرش بود
روی قبرش بنویسید که شاعر بوده ست!
----------------------------------------------------
این اجانب همیشه برای ما مشکل ساز بوده اند٬حتی در وزن شعر!( شو ماخر)
دوست عزیزم آقای مصطفی جوادی شعری با همین ردیف و قافیه دارند که ظاهرا حدود ده سال پیش آنرا سروده اند در کامنت پست بعدی اصل شعر ایشان را می توانید بخوانید.از دوست خوبم فرهاد متشکرم که شعر آقای جوادی را برایم فرستادند.
»لطيفههاى بامزه« با طرح جلد چشمننوازش مرا ياد قضيهزنگى و كافور و اينها انداخت و گفتم باز هم با كتابى تكرارى و شايدهم دچار كمبود ملاحت و... روبهرو شدهام. ناشر نه چندان معروف»لطيفههاى بامزه« به هر دليل كتاب نسبتا خوبى را با تاليفاسمعيل شاهرودى )بيدار( به بازار نشر عرضه كرده است.
بيشتر اين لطايف سابقه تاريخى دارند و روايت رويدادهايى چهبسا واقعى هستند. مولف، خود دراينباره مىگويد: »لطايفى كه دراين مجموعه از نظر خوانندگان گرامى مىگذرد، سالها پيشجمعآورى شده و منبع اين نكات، كتابهاى متعددى بوده كهنگارنده از بين لطايف آن دستچين و انتخاب نموده است و يا بهمرور ايام و ساليان دراز از ديگران شنيده است«. اسمعيل شاهرودىدر مقدمه كتاب خود به اختصار در تعريف لطيفه و طنز مطالبى رابيان كرده است كه از ديدگاه پندآموز و كاربردى وى حكايت مىكند.
آن طور كه شايع است، ايرانىها با وجود مشكلات فراوانى كه ازجهات متفاوت گريبانشان را چسبيده و رها نمىكند، موجوداتخندهرو و با صفايى هستند و به همين دليل تبادل عواطف! در ميانايرانىها كه حدود 70 ميليون نفر هستند، شايد بيشتر از مبادلهاحساسات در چين باشد )با اينكه چينىها بايد زودتر همه چيزشانبشكند مخصوصا دل و بغضشان!( كه دورو بر يك و نيم ميليارد نفرجمعيت دارد و همه در حال مونتاژ كردن اجناس ساخت همه جهانهستند)حالا شما هى لطيفه بسازيد!( ظاهرا خدا هم عنايت ويژهاى
به مردم ايران داشته و دارد كه هِى برداشته و هنوز برمىدارد هرچى اتفاق عجيب و غريب در دنيا هست آورده و مىآورد و در اينجاآنها را انداخته و مىاندازاند!
براى آنكه فكر نكنيد همينطور بىدليل و كيلويى )مثلساعتهاى چينى كه قيمت يك كيلو از آنها كمتر از قيمت يككيلوپشمك است (داريم از كتاب »لطيفههاى بامزه« تعريف مىكنيم،مجبوريم نمونههايى از لطيفههاى اين كتاب را برايتان نقل كنيم:
- يكى از اساتيد كه در حواسپرتى شهرت زيادى داشت،روزى در خيابان به يكى از دوستانش برخورد كرد و پس ازاحوالپرسى گفت: »خواهش مىكنم فردا شب براى صرف شام بهمنزل ما تشريف بياوريد. ضمنا آقاى دكتر بيژن هم خواهند آمد! آنمرد لبخندى زد و جواب داد: »ولى، استاد! من خودِ دكتر بيژنم« واستاد گفت: »مانعى ندارد، با وجود اين، بياييد!«
- شخصى خبر مرگ خود را در روزنامهاى خوانده متعجب شد وبه دوست خود تلفن زد و از او پرسيد: خبر مرگ مرا در روزنامهخواندى؟ دوستش با خونسردى پاسخ داد: بله! حالا بگو ببينم ازكجا دارى صحبت مىكنى؟!
- در يكى از چلوكبابىهاى جنوب تهران براى جلوگيرى ازاستفاده اشخاص متفرقه از توالت رستوران، اين عبارت را با حروفدرشت نوشته و برسردر توالت نصب كرده بودند:
»اين توالت مخصوص مشتريان محترمى است كه براى ناهارخوردن به اينجا تشريف مىآورند!«
- باغبان: آهاى، پسر! بالاى درخت چه كار مىكنى؟
پسر: هيچى! يك سيب افتاده بود زمين، دارم آن را مىگذارمسرجايش!
اين كتاب 500 تومان بيشتر نمىارزد وگرنه روى آن مىزدندمثلا 600تومان! |
دهمین نشست درمحفل رندان برگزار شد.
دوشنبه بیستم شهریور در تالار شماره ی ۲ اندیشه(حوزه هنری)
آقای محمد علی علومی به نقد آثاری از منوچهر احترامی پرداخت.
دودشناسى (دودولوژى)
امان از دست اين «دود»! چه بلاها و گرفتارىها كه بر سر مردم دنيا نياورده است؟! در طول تاريخ بشريت، به نظر مىرسد تنها جايى كه از دود استفاده درستى شده در ميان قبايل بدوى بوده كه از آن به جاى آيفون (همان كه به غلط آن را هاى فون مىگويند!) كار كشيدهاند! اين قبيلهها از دور به يكديگر علامت مىدادهاند كه آهاى، قبيله آنورى! ما اين وريم، آهاى!!
در روزگار ما نيز چند مورد استفاده آدموار از دود شده كه عبارتند از: دود دادن ماهى و دود دادن برنج. كه البته، هنوز معلوم نيست براى چه اين محصول و موجود زبان بسته را دودى مىكنند! يك مورد ديگر هم كه با دو مورد قبلى- به عبارت شما- مىشود سه مورد، دود كردن است. همان دود كردن آخرين ماه سال شمسى، يعنى: اسفند، تا بهار چشم نخورد. تا اينجا شد سه مورد، مىبينيد اين دود چقدر «مورد» دارد؟
براى آگاهى از ديگر مصيبتهايى كه دود به بار مىآورد مىتوانيد به كتاب «دودشناسى» مراجعه كنيد. ما به اين كتاب مراجعه كرديم و از دود خيلى بدمان آمد. چند روز است از انواع دود حالمان به هم مىخورد، قليان كه مىبينم انگار يكى به ما بد و بيراه مىگويد، سيگار كه حرفش را نزن! سيگار نه، زهر مار! همينطور بگير و برو بالا! فكر نمىكنم كسى به آخرش برسد، چون قبل از رسيدن به آخرش، دود از كلهاش بلند شده و كابينه عمرش سقوط خواهد كرد! از دود لوله اگزوز بدمان مىآمد، حالا بدتر هم شده، نگاه كه به اين لوله مىاندازيم مورمور مىشويم با تنمان كه او هم همينطور مىشود مورمور!
مىبينيد داريم چه شكلى حرف مىزنيم؟ اينها همه عوارض «از دود بدمان آمدن» است. خدا پدرش را بيامرزد كه اين «دود» را به ما خوب شناساند. حالا ما خودمان يك «دودولوژ» وارديم و از اين من بعد! قرار گذاشتهايم در هر بحثى مطالبى هم پيرامون نظريههاى گوناگون «دودولوژيك» عنوان كنيم. نويسنده «ارجمند» اين كتاب كه اسمش «ميم» است چنان به زواياى ريز و درشت كار احاطه دارد كه خواننده را در طول متن به اين باور مىرساند كه واقعاً از دود متنفر است. از ويژگيهاى سبكى نويسنده يكى رعايت ادب در فحش دادن ناگزير به دوديستهاى محترم است كه كاملاً از استهجان به دور است. حتى در جايى كه آدم نمىتواند جلوى خودش را بگيرد و فحش ندهد به بعضىها كه مرتب دود مىكنند و يك پك هم خجالت نمىكشند! باز هم نويسنده خوب اين اثر كسى را به فحش نمىكشد تا باز او را ياد كشيدن بيندازد.
عناوين فصلهاى اين اثر به روايت از صفحه فهرست چنين است: نظريه پيدايش دود، ديدگاه آئينى، نگاه اسطورهاى، منظر زبانشناسى، ريشه تاريخى، فسيلورزى، منشأ روانشناختى، علم وراثت چه مىگويد؟، دود و دستگاه عصبى مغز، علل و انگيزهها، جغرافياى دودستان، منوّر الدودى، حالى سود!، مو... سيقار، دود خوآن، تِرِه مينولوژى و...
نويسنده در بخشى از كتاب در ارتباط با خواب و دود، تعبيرهايى دارد كه در نوع خود حكيمانه و سرشار از شيرينى است كه با دود مىچسبد و تا آخر عمر آدم را ول نمىكند:
- اگر بر فراز كوه و كتل پرواز مىكرديد و پيرزنى را ديديد كه آن پايين دود و دم راه انداخته بود و دورش «كُرنشوم بابا» مىرقصيد خوف نكنيد. او همان دود خوان است كه تغيير شكل داده و علامت مىدهد و احتمالاً چند روز ديگر كتابى درباره او به شما هديه مىدهند.
- اگر به رستورانى رفتيد كه همه گارسونهايش ماهى قزلآلا بودند و شما سفارش ماهى دودى داديد تعبيرش اين است كه شما نمك خونتان پايين است، من بعد سوراخ نمكدانتان را گشادتر كنيد.
- اگر از درهاى آويزان بوديد و هى دست و پا مىزديد و آن پايين هم دود و دمى هوا رفته بود، خودتان را رها كنيد. هيچ اتفاقى نمىافتد. ناسلامتى خواب هستيد!
- اگر دودكش بزرگى را ديديد كه همين طورى روى هواست و دود مىكند، خدا خانه خيلى بزرگى بهتان مىدهد كه زير آن نصب كنيد!
و....
بخش پايانى كتاب مربوط به «تره مينولوژى» (اصطلاحشناسى) است، نويسنده ميم. ارجمند دودولوژى برخى از اصطلاحات آمده در متن كتاب را معنى و شرح كرده است كه با خواندن آنها، متن لذتى دوچندان به مخاطب خواهد بخشيد:
دوديست: كسى كه عشقش دودورزى است. او ممكن است دودى را بكشد، هواكند يا تو بدهد.
- پف دود: دودى، وقتى دود را پف مىكند، اثرى روى هوا مىماند كه به آن پل دود مىگويند.
duet: دونوازى، اصطلاحى است در موسيقى، ولى دوديستها به همنوازى دو فلوت زن مىگويند!
عقده دوديپ: يادآور عقده اوديپ. اين عقده برآمده از دودهايى است كه والدين دودى يك عمر در حلق بچههايشان فرو مىكنند و....
دودولوژى يا دودشناسى را نشر پيكان بهطور آزمايشى در سه هزار نسخه چاپ و منتشر كرده است. ميم. ارجمند نام مستعار نويسنده اصلى كتاب است كه بعضى از دوستانش او را كاملاً مىشناسند!
میان آن همه من های مشتبه با ما ؟
خیال کرد که من هم شباهتی دارم
به آن همه من و تو ٬ او و ما ٬ شما ٬ آنها
همان که نام مرا بی دهان صدا می کرد
همان گرفته مرا اشتباهی آن شب ٬با...
کسی که آن طرف این همه ضمایر گنگ
نشسته بود کمی آن طرف تر از آنجا
مرا نشان خودم داد و دست آخر رفت
همان که نام مرا خواند و بعد از آن من پا
شدم که چند قدم رفته باشم از پی او
به در رسیدم و در مانده بود لایش وا
شبیه یک شبح آمد شبیه گم شد و رفت
گمان کنم به همان مقصدی که نا پیدا
ولی نه ٬ شاید از آن در دوباره بر می گشت
میان آن همه می خواند باز نام مرا
و یا به جای من از یک نفر ٬به غیر از من
سراغ شعر مرا می گرفت از او تا...
تو هم که شعر مرا خوانده ای ـ همین شعرم
تو را کمی بکشد سوی من همین حالا!
هنوز باور نمى كند كه من هم مى توانم مثل يك آدم معمولى، از خيلى چيزهاى معمولى و پيش پا افتاده باخبر باشم. در طول مدت زمان اين شش ماه (كه در نهايت ايجاز مطلب عرض كرده ام!) حتى يك بار هم كار صفحه را عقب نينداخته ام كه بگويند: كار ما را عقب انداخته،اى يعنى چه؟ و... هر كجاى اين دنيا باشم، يكشنبه صبح با پاى خودم، بدون آنكه زور بالاى سرم باشد با مطلب زير بغل، در تحريريه حضور به همه مى رسانم!
و بعد از صرف يك چایی كه حرف ندارد (يعنى، وقتى چایی می خورى نمى توانى حرف بزنى!) هفته نامه را به قصد بيرون هفته نامه تنها مى گذارم. من هميشه اين عمل را با عجله انجام مى دهم چون همه ی عوامل در حال و هواى آماده شدن براى صرف ناهار (يا نهار) هستند و عمال بيگانه بايد هر چه سريعتر محيط و مساحت آنجا را ترك كنند وگرنه مى آيند و تذكر مى دهند و آبروى آدم را مى برند و خيلى بد مى شود! تا اين لحظه كه در خدمت شما هستم، چند بار در مورد حقير بد شده است و عوضش من هم رفته ام و با دل شكسته شعرهاى درست و درمان و جگر سوز گفته ام كه الان يكى از ماندگارترين آثار ادب فارسى است و به شمار مى رود! ضرب المثل معروفى مى گويد: شاعر نبايد زود از كوره در برود كه مو هم به خودش اجازه بدهد هر وقت دلش خواست لاى درز حيثيتش برود! (اين ضرب المثل! به نظر من خيلى معروف است!) همه ی اينها را گفتم كه يك نمونه ی عملى از نظم و انسجام در مراوده و مرتبط شدن با ديگران را به شما معرفى كرده باشم. على رغم همه ی اينها در آسانسور، راه پله هاى ساختمان و در مسير از اين اتاق به آن اتاق و... معمولاً اين جملات شنيده مى شود: آقا، مطلب ها رو آماده كردى؟ (همه هم مى دانند كه آن روز شنبه است)- پس با اين حساب اين شماره صفحه ی طنز نداريم؟! به خاطر خودت مى گويم زودتر مطالب را برسان!- من قسم مى خورم كه شما هنوز نمى دانى كتاب هفته اصلاً در ارتباط با چه چيزى است؟- گفتم كه، آقا جان! نقد شعر و اينها چاپ نمى كنيم- اينجا كتاب هفته است، تأكيد مى كنم؛ كتاب هفته!- گزارش از شب شعر طنز كه با حال و هواى هفته نامه جور درنمى آيد- نصف صفحه ی «كتاب هفته» يعنى حدود 5، 6 صفحه ی A4- ظرفيت شب شعر دو سطر يا كمى بيشتر كه آن هم در حد اطلاع رسانى، همين!- معرفى كتاب هم كه هر هفته نمى شود؛ يك تنوعى، ابتكارى...- بگرديد ببينيد، طنز كجاها رفته، شما هم برويد، البته هر كجا كه مى رويد يادتان باشد يكشنبه صبح در دفتر نشريه باشيد كه شما را لازم داريم، ارتباط كتاب با هر چيزى كه فكر مى كنيد، سرلوحه ی مطالبتان باشد- اولاً چرا نشريه را از آخر ورق مى زنى؟ (نمى دانم چرا گير مى دهند با اينكه مى دانند جاى صفحه ی طنز دو صفحه قبل از صفحه ی آخر است) و...
همه ی اين حرف و حديثها در ارتباط با يك صفحه از كتاب هفته است و هفته نامه معمولاً بدون 8 صفحه لايى، بيست و چهار صفحه دارد كه تمام اين صفحه ها صاحب دارند و اين صحبتها با كمى تفاوت و كم و زياد در مورد همه ی آنها كاربرد دارد (كجاست سردبير محترم تا دقت نظر يكى از سرويس هايش را ببيند؟ باور كنيد همه ی زير و بالاى كتاب هفته را مى شناسم اما هميشه شرايط را به گونه اى ايجاد مى كنم كه گويا اگر اتهامى به من وارد نشود، اموراتم نمى گذرد. بگذريم...) گفته اند از كتاب بگو، اينكه مثلاً كتاب چيز خوبى است و... من هم على الحساب عرض كرده ام: «ريز است ولى ريز تميز خوبى است/ آن چيز تميز، آنكه ريز خوبى است/ ابيات اگر چه ربط شان محكم نيست/ من معتقدم كتاب چيز خوبى است.»
وقتى گفتند بيا كتاب هفته! من متوجه بودم كه منظورشان من هستم وگرنه كسى كه به كتاب هفته نمى گويد: بيا كتاب هفته! رفتم و چند قفسه ی پيچ و مهره اى خريدم از همين سمسارى عدالت روبه روى بنگاه حقيقت! اما مگر اين كتاب طنز مى رسد؟ دريغ از يك جلد! به محض رؤيت عنوان، شكل و شمايل و رنگ و روى كتاب تمام سلولهاى كتابخوان آدم، خيز برمى دارند به طرف آنكه مبادا چيزى (حتى با شباهت اندك به طنز) از نظر دور بماند. با احتساب اين ملاحظات هم، چيزى دندان گير به پست ما نمى خورد و معمولاً تور را خالى از آب بيرون مى كشيم. از طنزپردازان مشهور ايرانى و خارجى كه بگذريم (منظورم آنهايى هستند كه خيلى تابلواند) مى رسيم به نويسندگانى كه صرفاً آنها را به عنوان طنزپرداز و شوخى نويس نمى شناسيم و انگشت شمارند. سراغ آنها هم رفتم. كالوينو- ونه گات يا وونه گوت و... حتى برادر ملوين هليتز را معرفى كردم و در كنار اينها مرتب تذكر دادم كه طنزپرداز خوب از نوع داخلى كم نداريم و گفتم بياييد يك بار ديگر منوچهر احترامى، سيدعلى ميرفتاح، عمران صلاحى، محمدعلى علومى و ابوالفضل زرويى نصرآباد و خيلي هاى ديگر را كه از نزديك نديده ايد، دست كم از دورنماى آثارشان بشناسيد. چقدر نق زدم و غر پراكنى كردم كه طنزپرداز عزيز! چرا همينطور نشسته اى و بر و بر به من نگاه مى كنى و چيزى از خودت پديد نمى آورى؟ نتيجه ی اين همه- يا همه ی اين - خون جگرخوري ها (خون جگرخورى ظرف نيست، اشتباه نشود!) اين شد كه هنوز قفسه هاى خريدارى شده از سمسارى عدالت، در حسرت كتاب خاك بر سرشان مى كنند! حالا اگر صفحه ی ادبيات معمولى (منظورم ادبيات غيرطنز است، بر نداريد بگوييد به ادبيات اهانت شد و...) دست آدم بود، زير خروارها كتاب له شده بودى. كتابهايى كه اگر خوب با آنها محشور بشوى، طنزهاى پنهانش را بيرون خواهى كشيد. آثارى كه گاه از نظر مؤلف يا ناشر آنها بسيار جدى هستند و تو بايد از آب، كره دوغى بگيرى و مى گيرى. اگر بدانيد چه اسمهايى روى كتابهايشان مى گذارند؟! باور كنيد خيلى از اين اسمها را آدم نمى تواند پيش بچه مميز عنوان كند، بعضى از اين كتابها كه مى گويم همه چيزش براى خلوت است حالا چرا به جمع راه پيدا كرده خودش داستان دارد...
اگر كم كم رويم باز شد، آن پايين به چند نمونه از اين شاهكارها اشاره مى كنم. البته اگر قول بدهيد بالا نياوريد!
شبى عمداً نشستم روى قالى
زدم دل را به بحر بى خيالى
كتابى از خودم تأليف كردم
پَسا پُستا، پسا پُس ماست مالى
اين دوبيتى را با الهام از عنوان يك مجموعه ی شعر پديد آورده ام:
خوشم كه فكرم از جنس هنوز است/ كتابم، دفتر راز و رموز است
به رگهاى تو من كارى ندارم/ ولى رگهاى من روى بلوز است
كمى احتياط كنيد، آدم كه اسم هر چيزى را روى هر چيزى نمى گذارد از قديم گفته اند:
«هر سخن جايى و هر جمله مكانى دارد!!» شاعر در اين باره مى گويد:
نگفتم شاهكارى توش بگذار/ و يا وسمه روى ابروش بگذار
كتاب اولاد آدم هست، بردار!/ اقلاً اسم خوبى روش بگذار
داشتم پاك فراموش مى كردم چيزى هم در رابطه با اين شش، هفت ماه گذشته بنويسم. همه با جان و دل كار كردند؛ كار بى چشمداشت و عاشقانه. اصحاب قلم، تمام دلخوشى شان به اين است كه آنچه گفتنى است بگويند و چراغى در زاويه اى بگيرند تا جايى تاريك نماند و من در كتاب هفته چراغ فراوان ديده ام. نمى خواهم حتى يك نفر را از قلم بيندازم، پس با اسم و عنوان كسى كار ندارم و از همين جا درود مى فرستم به روان نويسهايى كه تا صبح بارها و بارها تمام مى شوند تا مطلبى سر و سامان بگيرد كه روزى و در لحظه اى كه بايد، كسى را به تأمل برانگيزاند...
* دوست شاعرم - علی داوودی- شعری جدی و بسيار زيبا دارد که بيتی از آن اين است:
هر شب ميان مقبره ها راه می روم شايد هوای زيستنم را عوض کنم
همين استاد، شاگردى داشت كه نه شاعر بود و نه سنخيتى به جز حفظ كردن اشعار ديگران با شعر و شاعرى داشت،اما از اعضاى پا به جفت انجمن بود. با زبانبازى هاى خاص خودش استادرا راضى كرده بود كه يك جلد از كتابش را امضا كرده و به او تقديم كند! -همانطور كه در اين مواقع اساتيد راضى مى شوند و يك جلد از كتابشان راامضا كرده و به كسى تقديم مى كنند- در يكى از روزها كه انجمن برقرار بود، با شوق و ذوق خاصى به استاد نزديك شد و گفت: استاد باور كنيد چند بار كتاب تقديمى تان را به دقت خواندم، واقعاً مشمئز شدم، دست شما درد نكند! و... استاد هم بدون آنكه به روى مبارك بياورد، فقط لبخندى زد و گفت: خلاف جسارت است بنده هم هميشه از ديدن شمامشمئز مى شوم! شايد به كتاب ربطى نداشته باشد، اما چون اين دوستم كه مى خواهم از او خاطرهاى برايتان نقل كنم، هميشه كتاب مى خواند و تا اين لحظه بارها از كنار كتابفروشى رد شده است، به نوعى با موضوع كتاب ارتباط پيدا مى كند و از طرفى بد نيست ديگران هم بدانند، اگر آدم كتاب نخواند يا از كنار كتابفروشى رد نشود، دليلى ندارد كه كسى از او چيزى نقل كند.اين دوست كتابخوان مى گفت: روزى يكى از آشنايان رسمى جلسات شعر را در خيابان ديدم، پس از احوالپرسى و حرفهاى ديگرى كه معمولاً در اين مواقع،آدم در خيابان با آشنايان رسمى جلسات شعر مى زند، گفتم: خيلى ازديدنتان خوشحال شدم، با عرض معذرت چون كمى عجله دارم اگر اجازه بفرماييد مرخص مى شوم؛ به قول معروف او هم نه گذاشت و نه برداشت ودر جواب من گفت: من هم بسيار خوشحال شدم، مدتها بود كه خدمت شما نرسيده بودم و امروز اين مفارقت! حاصل شد و تجديدفراشى هم شد! اگر اشكال ندارد، آدرس محل كار يا منزلتان را مرحمت كنيد تا در فرصتهاى منقضى براى اسائه ادب خدمت جنابعالى برسم! يك روز هم راقم سطور كه خدمتتان هستم، در خانه كتاب مى خواندم، با صداى زنگ آپارتمان (همان «كاشانك» فارسى را پاس بداريم) در را باز كردم، پسر همسايه فوقانى بود، آمده بود كه بگويد: ببخشيد! آقاى مسرت، سنجاق ته گرد داريد؟ گفتم: اجازه بدهيد، شايد داشته باشم،هرچه در خانه گشتم به جز يك سنجاق كه ته اش خيلى هم گرد نبود، پيدا نكردم. آمدم و گفتم: شرمنده ام فقط همين بود. سنجاق را گرفت و با شرمى كه سنش اقتضا مى كرد،گفت: خيلى ممنون، دست شما درد نكند، يك مو هم از خرس غنيمته! - بااينكه دراين جور مواقع يك مو هم از خرس غنيمت نيست- بعدها چند كتاب به او دادم و او هم خودش رااصلاح كرد، يك روز درآمد كه:آقاى مسرت از روزى كه مثل شما كتاب مى خوانم توى مدرسه مثل گاو پيشونى سفيد شدم!اخيراً شنيده ام كه در يكى از مؤسسات مربوط به چاپ ونشركتاب،ويراستارى مى كند.
من هرگز معتقد به اين نيستم كه جهان از امورى شكل گرفته باشد كه هر كدام مجزا از يكديگر، اثر و نمود خاص و محدود خود را داشته باشند. فلسفه حقير اين است كه همه چيز به همه چيز مربوط است. «من هستم، چون مى توانم همه چيز را به همه چيز ربط بدهم» اين جمله «دكارتانه» يادتان باشد، با عقايد فى المثل «كانتانه» ديگران هم هيچ كارى ندارم. به همين ضربالمثل يا اصطلاحى كه خيلى هم جا افتاده دقت كنيد: آسمون، ريسمون! آنهإ؛ ّّ كه اين تركيب را از خودشان درآوردهاند -همانطور كه آدم گاهى در بعضى از مواقع از خودش تركيب در مى آورد- و مورد استفاده آن را در جايى مى دانند كه چيزى به چيز ديگرى ربط ندارد ولى آنها را به هم ربط مى دهند و... من مى گويم اتفاقا خيلى به هم ربط دارند، شما اگر يك ريسمان به بادبادك يا بادكنكى ببنديد مى توانيد آن را به آسمان بفرستيد. ريسمان شما مى تواند رنگش آسمانى باشد. شما مى توانيد يك ريسمان بلند را بپيچيد و كلاف آن را به آسمان پرتاب كنيد، وقتى برمىگردد، ريسمان است كه از آسمان برمى گردد. چتربازها با آن همه ريسمان كه به چتر و خودشان بسته اند از آسمان پايين مى آيند. اگر شاعرانه نگاه كنيم، آسمان و ريسمان به اين زيبايى با هم قافيه مى شوند و... اگر وقت و مجال كافى بود، ارتباطهاى تنگاتنگ ديگرى از آسمان و ريسمان را عرض مى كردم، باز هم بگوييد اين دو چه ربطى به هم دارند!؟ چشمتان را ببنديد و دو كلمه «پل» و «كتاب» را كاملاً تصادفى برداريد تا كمى هم از ارتباطهاى اين دو برايتان بگويم تا حالا نشده كنار پل بايستيد و كتاب بخوانيد؟ يا زير يك پل بدون آنكه كارى به كار ديگران داشته باشيد، ايستاده يا نشسته كتاب بخوانيد؟ چقدر در حالى كه كتاب در دستتان هست با اتوبوس از روى پل گذشته باشيد خوب است؟ چقدر كتاب راجع به شهر اصفهان نوشته شده باشد و در آن نه از يك پل بلكه از سى و سه پل حرف به ميان آمده باشد خوب است؟ در ارتباط با «پاپ ژان پل» در سايزها و شماره هاى مختلف چقدر كتاب نوشته شده باشد شما راضى مى شويد؟ «پل نيومن» چند جلد كتاب بيشتر از من و شماره پاره كرده باشد تا هنرپيشه خوبى بشود خوب است؟ پل الوار، پل والرى، ژان پل سارتر و خيلى از پلهاى ديگر كه از عدم ذكر نام همه آنها از همه اينها - يعنى شما خوانندگان گرامى- پوزش مى خواهم، آيا هيچ ارتباطى با كتاب ندارند؟ مگر خود كتاب، پلى براى رسيدن به خيلى از چيزها نيست؟ مرحوم كاتب تبريزى مى فرمايد:
دست طمع كه پيش كسان مى كنى كتاب
پل بسته اى كه بگذرى از آبروى خويش
شاعر ديگرى گفته است:
پر بود ز رفت تا پر از آمد شد
نزديك پلى بودم و حالم بد شد
با كفش و كتاب اين ور پل ماندم
ديوانه ی پابرهنه از پل رد شد
يك ترانه فولكلوريك (چقدر اين كلمه آدم را اذيت مى كند، هر بار اين كلمه را ادا كرده ام تا دو روز دهانم كج مانده است) مى گويد:
بر م قربون حر ف بى حسا بش
همون شاعر كه خوم كردم خر ابش
به درگاه تو ناشر! كى روا بى
پل از ما ديگرى گيره كتابش؟!1
شاعرى كه به نظر مى رسد اهل تساهل و تسامح هم بوده مى گويد:
تسامح يا تساهل كرده بودم
خودم را اندكى شل كرده بودم
خلاصه بعد از اينهايى كه گفتم
كتابى زير پل گم كرده بودم!
يك ضرب المثل گينه بيسائويى مى گويد: كتاب خواندن در زير پل، مثل خوابيدن در كتابخانه است!
چند روز پس از اختراع اين ضربالمثل، شاعرى كه تا امروز از سرنوشت او اطلاعى در دست نيست، گفته است:
كتابم زير پل گم شد وليكن
نرفتم زير پل يكبار، عمراً
اشعار و گفته هاى حكمت آميز فراوانى در تاريخ ادبيات فارسى، درباره «كتاب و پل» وجود دارد كه به قول معروف: مثنوى آن كاغذ هفتادمنى مى خواهد! تا آنجا كه حافظه خيانت نكرد نمونه هايى را به عرض رساندم تا خود حديث مفصل بخوانيد از اين مهمل! داشت فراموشم مى شد، چند سال پيش در اعتراض به كتاب و كتابخوانى (البته عدم آنها) يكى از شاعران تركيه كتابهايش را بار كرده و همه را آورده بود، روى پل گالاتاساراى و با پرتاب كردن كتابهايش در آب، اين جمله ی حكيمانه را گفته بود: - جمله اى كه معمولاً آدم در مواقعى كه به عنوان اعتراض به عدم كتابخوانى روى پل گالاتاساراى در حال پرت كردن كتابهايش در آب بر زبان مى آورد- بعدازاين بايد ماهى ها كتاب بخوانند!
ارتباط كتاب با ماهى از آن روز بر سر زبانهاافتادوبعدازآن مردم تركيه سعى كردند: «ماهى» يك كتاب بخوانند.
شايدهفته ی ديگرازارتباط كتابخانه با پل بگوييم كه خيلى هم ربط دارد، مگر با پول كتابخانه نمى شود پل ساخت؟!
1. در بعضى از نسخ «بن» هم آمده است كه چون به معنا نزديكتر است، واضح است كه موردنظر ما نيست!
عمر کلید ا و به د ر ا ز ا نمی کشد با قفل ها ا گر نه مدارا کند کسی
وقتیکه پای عاطفه سردست دیده اید؟ من دیده ام بدست خودش ها کند کسی
ما دیده ایم - گاه - کلید ی بزرگ را ا ز دسته ی کلید مجز ا کند کسی
ما دیده ایم گم شده چیزی درون قفل چیزی درون آن نه که پیدا کند کسی
اما ند یده ایم زمانی که قفل نیست لازم شود کلید به درها کند کسی
یکبا ر هم ندیده ام ای قفل تا کنون کار تو را حواله به فرد ا کند کسی
آ یا شنیده ا ید که یکبا ر قفل ر ا بنشیند و ز دور تماشا کند کسی؟!
هر قفل٬ بسته بر در گنج مراد نیست د کا ن بی متا ع چر ا و ا کند کسی
دیگر به قفل ٬یا به کلید احتیاج نیست و قتی تفو به لذ ت د نیا کند کسی
هر قفل با کلید خودش باز می شود وقتی درست فعل خود اجرا کند کسی
با ذ کر قفل٬قفل٬ میسر نمی شو د شیرین دهان به گفتن حلوا کند کسی
اصلادرست نیست که چون قیس عامری رو با کلید خویش به صحرا کند کسی
هر گز به قفل هیچ کسی دل نمی دهد وقتی که با کلید خودش تا کند کسی
شعری که با کلید سرودیم پیش از این باید برای قفل تو معنا کند کسی
جای کلید داخل قفل است٬دیده اید؟! آ یا کلید د ا خل لو لا کند کسی؟!
یا د ر میا ن قفل بر ا ی گشو د نش هر گز کلید خویش ز پهنا کند کسی؟!
پیدا و و ا ضح است که آنرا ندیده اید هرگز به قفل جز به درازا کند کسی
در قفل یک دریچه ی بسته د و تا کلید کی در گذشته کرده که حالا کند کسی!
عمر کلید خو د منما صر ف نا کسا ن حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی!
جلد کتاب شعر خو د ت را طلا مکوب حیف از طلا که خرج مقوا کند کسی
ا ما بر ا ی آ نکه بما ند کتا ب را عیبی ندارد ا ینکه مشما کند کسی
تا اینکه ناگهان نشود جلد آن خر ا ب وقتی که هی کتاب تو را وا کند کسی
ا ی قفلها که هر طر فی میل می کنید ترسم دراز دستی بی جا کند کسی
روزی تمام می شود ا ین قفل یا کلید فکر ی برای ر و ز مبا د ا کند کسی!
بسیا ر دیده ایم که من من کنند خلق ا ما ندیده ا یم که ما ما کند کسی
در کار خیر حاجت هیچ ا ستخاره نیست خوبست اینکه قفل کسی واکند کسی
پا داد اگر شبی٬ که گشودست باب لطف دستی به سو ی عالم با لا کند کسی٬
زشتست اینکه جای کلید از خدای خویش یکبا ر ه آ ر ز و ی مر با کند کسی!
یابا خدای خود که سرش هم شلوغ هست از قفل خویش طرح معما کند کسی
هر جا کلید هست به قفل است احتیاج این منصفانه نیست که حاشا کند کسی
یارب! چگو نه روز قیا مت میسر است قفلی بر ا ی خویش مهیا کند کسی!
آنجا ٬ خد ا ی من! نکندمثل ا ین جهان باشد٬ که هرچه خواست به هرجاکندکسی!
یک عمر می شود سخن از قفل یار گفت فکر ی بر این قصیده ی غرا کند کسی
هر گز نمی شو د گر ه کو ر موج٬ با ز هر چه کلید دا خل د ر یا کند کسی
زیرا خدا نخواسته هرگز در این جها ن کاری که کرده حضرت موسی کند کسی
شر ح کلید و قفل به پایان نمی رسد کو٬ تا قلم ز جنگل ا فر ا کند کسی!
بی شک در آن زمانه نباشد مرا حیات هم سنگ این قصیده گر انشا کند کسی
بعد از همین چکامه دگر انتظار نیست از من کلید و قفل تقاضا کند کسی
یعنی نه شخص من که به جز من ز هیچکس رخصت نمی دهم که تمنا کند کسی
زیرا که پای هر سخن از قفل را هنوز شایسته نیست غیرمن امضا کند کسی
من چون خودم به کفش کسی پا نمی کنم در کفش من خدا نکند پا کند کسی!
شو تو محکم بزنین یه و خ نشه شل بزنین
با یه شوت بین دو دروازه می شه پل بزنین
بچه ها ساده باشین و با همین سادگی تون
مشت محکم تو ی چونه ی تجمل بزنین
سرتو نو بسپارین دست یه سلمونی خوب
نکند یه و خ برین زلفا رو کاکل بزنین
شما مردین نذارین حریف خجا لت بکشه
بعد گل زدن نرین تو چشماشون زل بزنین
یادتون باشه که هر پایی که می زنین به توپ
خیلی محکم بزنین و با تو کل بزنین
ا مّا یادتون نره تو ی تمو م بازیا
گل نباید بخورین تا می تونین گل بزنین.