تبليغاتX
املت دسته دار
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
!عاشقی خیلی چیزه
عشق کی گفته آش کشک و دوغه؟!

این گفته از هر کی باشه دروغه

بهش بگین دروغ نگه بعد از این

یعنی دیگه دروغ نگه٬ بش بگین

عشق نداره قیمتی پیش آش

خصوصا اون که کشک و دوغ باشه باش

عشقا شدن خیابونی٬ تو جوبی!

ا و ل  صب  تا  آ خر  غر و بی

کله ی صب بعضیا عاشق می شن

تنگ غروب که می شه فارغ می شن

صبحونه می خورن می یان تو کوچه

به جای نون می رن پی کلوچه!

از اون کلوچه های خوب و مرغوب

همون کلوچه های واقعا خوب!

آهای جوون که صاحب سپندی

عشقا شدن ماکسیمایی٬ سمندی

موسو داری وقتشه عاشق بشی

بری تا صب سوار قایق بشی

دوس ندارم قایقو بازش کنم!

مطلبو  بی جهت درازش کنم

چون همه تون اهل فن این٬ واردین

به حرف من درست اگه گوش بدین

عشق آدما رو سر کار می ذاره

تا این که پیرشو نو  در بیا ر ه

برین  بگر د ین با  پای پیا د ه

نمونه هاش تو شهر ما زیاده

آخر شب گرسنه توی کوچه

جوونه که مونده واسه کلوچه

من نمی گم که عاشقی دروغه

باشه! موافقم که کشک و دوغه

وقتی آدم خیلی گرسنه باشه

یه کاسه آش کشک و دوغ خداشه

عجب چیز تمیز و توپی گفته!

"عشق واسه گرسنه حرف مفته"

آی جوونای سینه چاک عاشق

یه وخ نرین همین جوری تو قایق

اصلا نرین سوار قایق بشین

کی گفته اصلا شما عاشق بشین؟!

دنبال چیز تو کوچه ها نگردین

برین کار کنین اگه خیلی مردین!

دو شاخه وقتی عاشق پریزه

والا دیگه عاشقی خیلی چیزه!

|+| نوشته شده توسط ناصر فیض در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 23:33 | 
!!لیلا،کتاب،دوبیتی
مرا با دیگران میلی نباشد

اصولاْ میل من خیلی نباشد

برایم زندگی وقتی قشنگ است

که چاپ دوم از لیلی نباشد

 

مرا از پشت سر لیلا صدا کرد

کلید انداخت در را زود وا کرد

مرا که داشتم می مردم از شرم

همانجا با کتابش آشنا کرد!

 

چه شبها تا سحر بیدار٬ خواندم!

کم آوردم ولی بسیار خواندم

کتاب عشق لیلای خودم بود

کتابی را که ششصد بار خواندم! (۱)

 

شبی تب کردم و در خواب لیلا

شدم از دیدنش بیتاب لیلا

برایم کاسه آبی سرد آورد

نجاتم داد از تب آب لیلا!

 

درخت از دست باد آن شب کتک خورد

به روی صورت ما- هردو - چک خورد

کتاب از دست من افتاد و نشکست

ولیکن کوزه ی لیلی ترک خورد!

 

چرا رایانه ایمیلی نیاورد؟!

چنان که رود هم سیلی نیاورد٬

من از بیگانگان هرگز ننالم

کتابم را چرا لیلی نیاورد!

 

نبودم این زمان ای کاش٬ آقا

و یا اهل کتاب و بحث و اینها

اگر من نیز بودم مثل لیلا

کتابم چاپ شصتم داشت حالا! (۲)

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

(۱) : در برخی نسخ نهصد بار و در بعضی هفده بارآمده است بر اساس آخرین نسخه ی به دست آمده

      هجده بار نیز درج است.مسئله ی جالب توجه این است که یکبار بیشتر بوده و این اهمیت وجذابیت

       کتاب لیلی را نشان میدهد که آدم دلش می خواسته همین طور٬ شب و روز آن را بخواند. وقتی

       محتوای کتاب خوب باشد همه چیز تحت الشعاع چیز های دیگر قرار می گیرد! 

(۲) : زبان حال آقای شاعری که کتابش را هیچ ناشری چاپ نمی کند!( البته در زمان طا غوت!!!!)

|+| نوشته شده توسط ناصر فیض در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 0:30 | 
!شعر ترین حادثه
روی قبرش بنویسید که شاعر بوده ست                      به شاعری که هرگز زاده نشد!

شاعری فحل٬ که بسیار معاصر بوده ست!

بنویسید که اشعار قوی  می گفته ست

تازه آن وقت٬که شاگرد اکابر بوده ست

بنویسید که هر بار غذا می خورده

بعد هر لقمه دو روز از همه شاکر بوده ست

بنویسید که با یک سفر از ده به کرج

فکر می کرده که یک عمر مسافر بوده ست

ننویسید که کلاْ سر او بی مو بود

بخشی از پشت سر شاعر ما  فر بوده ست

ننویسید که شعرش غلط وزنی داشت

چون که از هر نظر این نابغه نادر بوده ست

پیش از آنی که سمند و پروتون می رانده

ننویسید که راننده ی قاطر بوده ست

اصلاْ از شوفری اش هیچ مگویید به خلق

تا نگویند که مرحوم شوماخر بوده ست

ننویسید که پر می شده صد سطل از آن٬

مهملاتی که به ذهنش متبادر بوده ست

مرگ او شعر ترین حادثه در عمرش بود

روی قبرش بنویسید که شاعر بوده ست!

----------------------------------------------------

این اجانب همیشه برای ما مشکل ساز بوده اند٬حتی در وزن شعر!( شو ماخر)

دوست عزیزم آقای مصطفی جوادی شعری با همین ردیف و قافیه دارند که ظاهرا حدود ده سال پیش آنرا سروده اند در کامنت پست بعدی اصل شعر ایشان را می توانید بخوانید.از دوست خوبم فرهاد متشکرم که شعر آقای جوادی را برایم فرستادند.

|+| نوشته شده توسط ناصر فیض در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 2:13 | 
(مانعی ندارد با وجود این بیایید ( معرفی کتاب

 »لطيفه‏هاى بامزه« با طرح جلد چشم‏ننوازش مرا ياد قضيه‏زنگى و كافور و اينها انداخت و گفتم باز هم با كتابى تكرارى و شايدهم دچار كمبود ملاحت و... روبه‏رو شده‏ام. ناشر نه چندان معروف»لطيفه‏هاى بامزه« به هر دليل كتاب نسبتا خوبى را با تاليف‏اسمعيل شاهرودى )بيدار( به بازار نشر عرضه كرده است.

بيشتر اين لطايف سابقه تاريخى دارند و روايت رويدادهايى چه‏بسا واقعى هستند. مولف، خود دراين‏باره مى‏گويد: »لطايفى كه دراين مجموعه از نظر خوانندگان گرامى مى‏گذرد، سال‏ها پيش‏جمع‏آورى شده و منبع اين نكات، كتاب‏هاى متعددى بوده كه‏نگارنده از بين لطايف آن دست‏چين و انتخاب نموده است و يا به‏مرور ايام و ساليان دراز از ديگران شنيده است«. اسمعيل شاهرودى‏در مقدمه كتاب خود به اختصار در تعريف لطيفه و طنز مطالبى رابيان كرده است كه از ديدگاه پندآموز و كاربردى وى حكايت مى‏كند.

آن طور كه شايع است، ايرانى‏ها با وجود مشكلات فراوانى كه ازجهات متفاوت گريبانشان را چسبيده و رها نمى‏كند، موجودات‏خنده‏رو و با صفايى هستند و به همين دليل تبادل عواطف! در ميان‏ايرانى‏ها كه حدود 70 ميليون نفر هستند، شايد بيشتر از مبادله‏احساسات در چين باشد )با اينكه چينى‏ها بايد زودتر همه چيزشان‏بشكند مخصوصا دل و بغض‏شان!( كه دورو بر يك و نيم ميليارد نفرجمعيت دارد و همه در حال مونتاژ كردن اجناس ساخت همه جهان‏هستند)حالا شما هى لطيفه بسازيد!( ظاهرا خدا هم عنايت ويژه‏اى

به مردم ايران داشته و دارد كه هِى برداشته و هنوز برمى‏دارد هرچى اتفاق عجيب و غريب در دنيا هست آورده و مى‏آورد و در اينجاآنها را انداخته و مى‏اندازاند!

براى آنكه فكر نكنيد همين‏طور بى‏دليل و كيلويى )مثل‏ساعت‏هاى چينى كه قيمت يك كيلو از آنها كمتر از قيمت يك‏كيلوپشمك است (داريم از كتاب »لطيفه‏هاى بامزه« تعريف مى‏كنيم،مجبوريم نمونه‏هايى از لطيفه‏هاى اين كتاب را برايتان نقل كنيم:

- يكى از اساتيد كه در حواس‏پرتى شهرت زيادى داشت،روزى در خيابان به يكى از دوستانش برخورد كرد و پس ازاحوال‏پرسى گفت: »خواهش مى‏كنم فردا شب براى صرف شام به‏منزل ما تشريف بياوريد. ضمنا آقاى دكتر بيژن هم خواهند آمد! آن‏مرد لبخندى زد و جواب داد: »ولى، استاد! من خودِ دكتر بيژنم« واستاد گفت: »مانعى ندارد، با وجود اين، بياييد!«

- شخصى خبر مرگ خود را در روزنامه‏اى خوانده متعجب شد وبه دوست خود تلفن زد و از او پرسيد: خبر مرگ مرا در روزنامه‏خواندى؟ دوستش با خونسردى پاسخ داد: بله! حالا بگو ببينم ازكجا دارى صحبت مى‏كنى؟!

- در يكى از چلوكبابى‏هاى جنوب تهران براى جلوگيرى ازاستفاده اشخاص متفرقه از توالت رستوران، اين عبارت را با حروف‏درشت نوشته و برسردر توالت نصب كرده بودند:

»اين توالت مخصوص مشتريان محترمى است كه براى ناهارخوردن به اينجا تشريف مى‏آورند!«

- باغبان: آهاى، پسر! بالاى درخت چه كار مى‏كنى؟

پسر: هيچى! يك سيب افتاده بود زمين، دارم آن را مى‏گذارم‏سرجايش!

اين كتاب 500 تومان بيشتر نمى‏ارزد وگرنه روى آن مى‏زدندمثلا 600تومان!

|+| نوشته شده توسط ناصر فیض در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 4:35 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar